X
تبلیغات
عاشق تنها








عاشق تنها

ღღღبرای زنده بودن دلیل آخرینم باشღღღ

روز بارانی

اولین روز بارانی را به خاطر داری؟
غافلگیر شدیم
چتر نداشتیم
خندیدیم
دویدیم
به شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم.
دومین روز بارانی چطور؟
پیش بینی اش کرده بودی
چتر آورده بودی
من غافلگیر شدم
سعی میکردی من خیس نشوم
شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود
سومین روز چطور؟
گفتی سرت درد میکنه
حوصله نداشتی سرما بخوری
چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی
و شانه راست من کاملا خیس شد
.
.
.
و چند روز پیش را چطور؟
به خاطر داری؟
با یک چتر اضافه اومدی
مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمون نره دو قدم از هم دورتر برویم.
فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم. تنها برو!

 دکترعلی شریعتی

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1392ساعت 15:24 توسط مریم| |


دخـــــــــــــتر :


قول بـــدی کـــه هیچ وقتــــ دخـــتری رو بیشــــتر از مـــن دوستـــــ نداشــــته باشــی . . .

پســــــــــــر :


مــن دوستتــــــــ دارمــ امـا نمـــــی تونمــــــ همچین قولـــــی بدمـــــ . . .


دخــــتر (درحـــال گریــه) :


... یعــــــــنی یکـــی رو بعـــد از مـــن دوستــــ خواهـــی داشتـــــ ؟ ؟


پســــر (بـــا خنــــده) :

دخـــتری کـــه من بعــد از تو دوستـــ خواهمـــ داشتـــ ، تـــــو رو مـــامـــان صـــدا می زنــه

نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1392ساعت 23:56 توسط مریم| |

تا حالا بهت نگفتم ولی حالا می خوام بگم بی تو میمیرم ..

می خوام بگم تو دنیای منی ..

می خوام بگم دوست دارم فقط به خاطر خودت !!

می خوام بگم شدی مجنون عشقم …

می خوام بگم اگه یه روز نبینمت چقدر دلم برات تنگ میشه !!

می خوام بگم نبودنت برام پایان زندگیه !!

می خوام بگم یه گوشه چشاتو به همه دنیا نمیدم …

می خوام بگم بیشتر از عشق لیلی به مجنون عاشقتم ..

می خوام بگم هر جور که باشی دوست دارم !!

می خوام بگم اگه حتی من رو هم دوست نداشته باشی من دوست دارم ..

می خوام بگم مثل نفسی برام اگه نباشی منم نیستم …

می خوام بگم هر شب با خیالت می خوابم !!

می خوام بگم جایگاه همیشگی تو قلب منه !!

می خوام بگم حاضرم قشنگترین لحظه هام رو با سخت ترین دقایقت عوض کنم ..

می خوام بگم لحظه ای که تو رو میبینم بهترین لحظه زندگیمه !!

می خوام بگم در حد پرستش دوست دارم ….!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1391ساعت 15:51 توسط مریم| |

                                       
 
کاش می فهمیدی

                       کاش می فهمیدی

 کاش می فهمیدی                        کاش می فهمیدی

                        کاش می فهمیدی                         کاش می فهمیدی

کاش می فهمیدی                         کاش می فهمیدی                        کاش می فهمیدی

                     کاش می فهمیدی                          کاش می فهمیدی                         کاش می فهمیدی


   بودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...


و لی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...

کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...

کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم

 دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است

میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...

کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...

میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود

 میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...

                                             ولی اینو بدون که خیلی دوست دارم

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 22:23 توسط مریم| |

                                 

 هرگز دستی رو نگیر وقتی قصد شکستن دلش رو داری...

 

 هرگز نگو برای همیشه وقتی میدونی جدا میشی...

 

            هرگز نگو دوست داری اگر حقیقتا به ان اهمیت نمیدی...

 

درباره احساست سخن نگو اگر واقعا وجود ندارد...

 

          هرگز به چشمانی نگاه نکن وقتی قصد دروغ گفتن داری...

 

هرگز سلامی نده وقتی میدونی خداحافظی در پیشه...

 

          به کسی نگو تنها اوست وقتی در ذهنت به دیگری فکرمیکنی...

 

قلبی را قفل نکن وقتی کلیدش رو نداری...

 

           کسی رو که دوس داری به این اسونی ازدست نده...

 

شاید هیچ وقت کسی رو به اون اندازه دوس نداشته باشی...

 

             و نسبت به کسی که دوست داره بی تفاوت نباش...

 

شاید هیچ وقت کسی به اون اندازه دوست نداشته باشه...

 

            خیانت تنها این نیست که شب را با دیگری بگذرانی خیانت میتواند...

                                    

                                      دروغ دوست داشتن باشد.

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 13:58 توسط مریم| |

حاضری جون فداش کنی ، وقتی کسی رو دوس داری

حاضری دنیارو بدی ، فقط یه بار نیگاش کنی

به خاطرش داد بزنی ، به خاطرش دروغ بگی

رو همه چی خط بکشی ، حتی رو برگ زندگی

قید تموم دنیارو به خاطر اون می زنی

خیلی چیزارو می شکنی تا دل اونو نشکنی

حاضری هر چی دوس داشت ، به خاطرش رها کنی

حاضری جونتو بدی ، یه خار توی دساش نره

حاضری مسخرت کنن تمام آدمای شهر

بگی که محتاجشی و به شونه هاش تکیه کنی

حاضری که به خاطر خواستن اون دیوونه شی

حاضری هر روز سر اون با آدما دعوا کنی

غرور تو بشکنی و باز خودتو رسوا کنی

حاضری هر کی جز اونو ساده فراموش بکنی

حاضری هر چی که داری ، بیان و از تو بگیرن

وقتی کسی رو دوس داری ، معنی نمی ده دیگه ترس
نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 22:40 توسط مریم| |

چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید:

 

چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟

 

چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟

 

اما افسوس که هیچ کس نبود ...

 

همیشه من بودم و تنهایی پر از خاطره ...

 

آری با تو هستم ...!

 

با تویی که از کنارم گذشتی...

 

و حتی یک بار هم نپرسیدی،

 

چرا چشمهایم همیشه بارانی است...!!

 

نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 20:14 توسط مریم| |

به دنیا گفتم:

دنبال کسی می گردم که وقتی برای دوری از ان گریه می کنم ارزش اشک هام رو بدونه


دنبال کسی می گردم که وقتی میگه من تا اخرش هستم بعداز یه مدت به

اسونی نگه حاضرم هر چی بینمون بوده رو فراموش کنم

دنبال کسی می گردم که وقتی تمام پاکیم رو به پای ان می ذارم
قدر پاکیم رو بدونه

دنبال کسی می گردم که حتی لحظه ای به پاکیم شک نکنه

دنبال کسی می گردم که وقتی میگه من حاضرم تا تهش باهات بمونم زیر حرفش نزنه...


دنبال کسی می گردم که وقتی ناراحتم میکنه
 زمان معذرت خواهی فکر نکنه که غرورش داره

خرد میشه

دنبال کسی می گردم که صداقت منو به پای سادگیم نذاره


دنبال کسی می گردم که حاضرباشه منو هرجوری که هستم به همه دنیا نشون بده وبگه این

دنیایه منه...

دنبال کسی میگردم......


در این لحظه دنیا سرش رو پایین انداخت و گفت:


تو همچین کسی رو نمی تونی پیدا کنی....


بعداز شنیدن جواب دنیا تصمیم گرفتم برای هیچ کس اشک نریزم٬به حرف هیچ کس اعتماد
نکنم٬

پاکیم رو به پای هیچ کس نذارم

و اینطوری بود که من تغییر کردم
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم مرداد 1390ساعت 23:56 توسط مریم| |

خوش به حال آسمون که هر وقت دلش بگيره

 

 بی بهونه می باره، به کسی توجه نميکنه

 

از کسی خجالت نميکشه

 

می باره و می باره و می باره

 

اينقدر می باره تا آبی بشه

 

کاش...

 

کاش می شد مثل آسمون بود

 

کاش می شد وقتی دلت گرفت آنقدر بباری تا

 

 بالاخره آفتابی بشی

 

بعدش هم انگار نه انگار که بارشی بوده

 

انگار نه انگار که غمی بوده

 

همه چيز فراموشت بشه...!!!

 

کاش می شد

نوشته شده در جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 16:5 توسط مریم| |

 

 

تو که منو نمی خواستی

 

 برای چی اومدی تو زندگیم

 

تو که منو دوست نداشتی

 

برای چی گفتی دوست دارم

 

تو که ازمن فراری بودی

 

برای چی پیشم می موندی

 

تو که ازمن متنفر بودی

 

برای چی شاد می کردی دلمو

 

تو  که عاشقم نبودی

 

برای چی می گفتی عاشقتم

 

تو که می گفتی دوست دارم

 

برای چی می شکوندی دلمو

نوشته شده در شنبه چهارم تیر 1390ساعت 0:5 توسط مریم| |


گفتــم كـه دوستــــت دارم ، گفتــي كــه بــاور نــــداري

گفتــم ايــن كلمــه را از حفــظ نمـي گـويــم از تــه دلــــم مــي گــويــم

گفتــي دلــم را نيــز بــاور نــداري, سكـــوت تلخــي كـــردم و از تــه دلــم آه كشيــدم.

مـدتــي سكــــوت بـا چشمــانـي خيـــــس, گـونــه ام خيـــس شــد

و قـلـبــم شـكـستــه, گفتــي كــه تــو قـلـبــم را شــكستــي

گفتــم كـه قـلـبــت شـكستــه نـشــد ، احســاســت در هــم شـكســت

گفتــي سكــــوت كـن ميخــواهــم گــريــه كـنـــم

مـن نيــز سكـــوت كــردم و بــا گــريــه تــو نــا آرام شــدم و اشـــك ريـخـتــم

گفتــي بــي خيــالـي از اشــكهــايــم ،چيــزي نگفتــم ، و بـاز سكـــوت و يــك آه تلـخ

گفـتــي كــاش كــه عــاشــق نمــي شـــدم ،

گفتــم عــاشـقــي همــه ايـــن دردهـــا را دارد

گفتــي خستــه شــدي از همــه كـــس ،

گفتــم مـن بــا تــو مــي مــانـــم

گفتــي خيـلــي تـنـهـــــــايـــي ،

گفتــم كســي كــه عاشــق اســت تنهــايـي را نمــي شنــاسـد

و بــاز گفتــي تـنـهـــــــــايــي

گفتــم كســي كــه عاشــق اسـت قلــب يــارش بـايـد همــان تنهــايــي او بـاشـد

گــفتـي كــه ايـن حـرفـايــت تــكـراري اســت ،

گـفتــم بــه جـــز تــكـرارش راهــي نيــســت

گفتــي كــه آغـوشــت را ميـخــواهــم ،

گفتــم كــه منـتـظــر بــمـــان عــزيــــزم

گفتــي كــه شــانـه هــايــت را ميــخــواهـــم ،

دلــم بــه درد آمــد از دوري ات و بــه غــم نـشـستــــم

گفتــي كــه تــو از حـرفهـــايــم پــريـشــانــي ،

گفتــم حــرفـي نيســت و حـرفهــايـت شـكنـجـه اي بـيـش نيســت

گفتــي كــه لبخنــدي بـزن ، گفتــم كـه حـس لبـخنـد نيــسـت

گفتــم بـا ايـنـكـه ايـن كلـمــه تـكــراري اســت و بــا اينــكـه بــاور نــداري

بــاز ميــگويــم كــه دوسـتــت دارم, چيــزي نـگفتــي و سكــوت كــردي

گفتــم كــه دوسـتــت دارم ، دوســتــت دارم و دوســتــت دارم

و اشــــك از چشــمـــانــم ســرازيـــر شـد

و بــاز چيــزي نگفـتـــي و بــه جــاي سكـــوت

اينـبــــار تــو نيــز مــاننـد مــن اشـــك ريختـــي

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت 12:58 توسط مریم| |

 

ما ز هر صاحب دلی یک رسته فن آموختیم
عشق از لیلی و صبر از کوه کَن آموختیم
گریه از مرغ سحر ، خود سوزی از پروانه ها
صد سرا ویرانه شد ، تا ساختن آموختیم . . .
.
.
خوب من
سیب را چیدم تـا ببینی تو را میخواهم ، نه بهشت را . . .
.
.
اگه دلتنگ باشی تو ، مثل بارون شروع میشم
که با هر قطره اشکت ، منم که زیر رو رو میشم
همیشه ساده رنجیدی ، همیشه سخت بخشیدی
تورو می بخشم این لحظه ، شاید بازم منو دیدی . . .

 ***

هر یه دقیقه ای که میگذره برام قدر یه ساله
گذشتن از تو و جدایی از چشمات برام محاله
میمیرم از غمت که با تو رفتنت گذاشتی تو دلم
نیستی ولی هنوز میبینمت تورو همش مقابلم

این لحظه های تلخ پس کی تموم میشن
کی مهربون میشی کی میرسی به من؟
این لحظه های تلخ پس کی تموم میشن
کی مهربون میشی کی میرسی به من؟
هر یه دقیقه ای که بی تو رد میشه مرگ آور برام
سخت برای تو باور اینکه من چقدر تورو میخوام
هر یه دقیقه ای که بی تو رد میشه پر از مصیبته
کز میکنم همه اش یه گوشه و چشمام خیره به ساعته

نیستی، نیستی.....

نوشته شده در یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 23:28 توسط مریم| |

دوستت دارم...

روزی دختر و پسری در حال برگشتن از فیلم بودند.
پسر از سکوتی که در میان آنها روان بود متوجه شد اتفاق خاصی افتاده است
.
دختر از پسر خواست تا ماشین را نگاه دارد تا او صحبت کند
.
دختر به پسر گفت که احساسش نسبت به پسر عوض شده و زمان آن رسیده که هر کس به دنبال کار خود برود
.
پسر در حالی که داشت دست در جیب خود میکرد تا نوشته ای تا شده را به دختر بدهد قطره اشکی بر صورتش روان شد
.
در همان زمان راننده ای مست در حال رانندگی با سرعت بالا در همان خیابان بود
.
راننده مست ناگهان منحرف شد و دقیقا به سمت راننده ماشینی که دختر و پسر در آن بودند برخورد کرد و پسر را کشت
.
به طور معجزه آسایی دختر زنده ماند و به یاد نوشته افتاد آن را باز کرد و خواند.پسر اینطور نوشته بود
:

"
بدون عشق تو من خواهم مرد.
هر وقت خواستی بدونی کسی دوست داره تو چشاش

زل بزن تا عشقو تو چشاش ببینی...اگه نگات کرد

عاشقته...اگه خجالت کشید برات میمیره...اگه سرشو

انداخت پائین و یه لحظه رفت تو فکر بدون که بدون تو

میمیره.......میدونم الان رفتی تو فکر زندگی اجبار

است...مرگ انتظار است...عشق یک بار است...فکر

تو تکرار است...جدائی دشوار است...کاش گناهی کنم

که مجازاتش تبعید به قلب تو باشد 

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389ساعت 18:13 توسط مریم| |


از ازيک عاشق شکست خورده پرسيدم:  بزرگ ترين اشتباه؟ گفت عاشق شدن

 گفتم بزرگ ترين شکست؟ گفت شکست عشق

گفتم بزرگترين درد؟ گفت از چشم معشوق افتادن

گفتم بزرگترين غصه؟ گفت يک روز چشم هاي معشوق رو نديدن

گفتم بزرگترين ماتم؟ گفت در عزاي معشوق نشستن

گفتم قشنگ ترين عشق؟ گفت شيرين و فرهاد

گفتم زيبا ترين لحظه؟  گفت در کنار معشوق بودن

 گفتم بزرگترين رويا؟ گفت به معشوق رسيدن

پرسيدم بزرگترين ارزوت؟ اشک تو چشماش حلقه زدو با نگاهي سرد گفت: ( مرگ)

نوشته شده در شنبه یازدهم دی 1389ساعت 0:0 توسط مریم| |

یکی بود یکی نبود
يه روزی از روزا
با يه دختری آشنا شدم.
اون اولا واسم مثل يه دوست خوب بود.
يه دوست که باهاش بتونم راحت درد دل کنم.
ولی کم کم خيلی بهش عادت کردم.
واسم با ديگران متفاوت بود.
عاشقش شدم.
عشق اولم بود.
نمی دونستم چه جوری بهش بگم.
چه جوری نشون بدم
که دوستش دارم.
روز ها گذشت.
من هم هر کاری که می تونستم می کردم
که بهش نشون بدم که دوستش دارم.
يه روز قلبمو تقديمش کردم٬ قلبمو پس داد!
دختر عجيبی بود. اصلا توو خط عشق و عاشقی نبود.
همين جور عاشقش موندم...
يه روز اومد گفت:
" اين دوستمه اسمش سعيد هست."
يهو يه چيزی قلبمو فشار داد.
بغضمو خوردم و لبخند زدم گفتم:
"خوشبختم."
ديگه چيزی از دلم نمونده بود.
اون لبخند از ته دل نبود.
فقط ماهيچه های صورتم بودن که به صورت يک لبخند شکل گرفته بودند.
که باز هم ناراحت نشه!
يه روز درحالی که گريه می کرد به خونم اومد و گفت:
"با هم جرو بحثمون شده. می تونم پيشت بمونم؟"
با اين حال که می دونستم اين قلبمه که باز هم بايد درد بکشه و جيک نزنه٬
لبخند زدم و گفتم:
"بله که می تونی."
بغلش کردم و سرش رو گذاشتم رو شونم که گريه کنه تا آروم بشه...
چندين ماه گذشت...
يه روز بهم زنگ زد و گفت:
"پنجشنبه هفته ی ديگه عروسيم هست. کارت دعوتو کی بيارم خونتون بهت بدم؟"
ديگه نمی فهميدم چی ميگه.
منگ شده بودم.
يهو ديدم داره ميگه:
"... کوشي؟ الوووووو...."
گفتم: "اينجام. اينجام. يه لحظه رفتم تو فکر."
گفت: "تو هميشه وقتی با من حرف می زنی ميری تو فکر!"
گفتم: "فردا خونه هستم. حدود ساعت پنج بيا دعوت نامه رو بده."
....
اون شب اصلا خوابم نمی برد. خُل شده بودم.
ياد اون روزهای اول که تازه باهاش آشنا شده بودم افتاده بودم.
خلاصه با هزار تا وول خوردن و کلنجار رفتن تونستم يه سه ساعت بخوابم.
فردا ساعت پنج زنگ در به صدا در اومد.
خودش بود. بازم سر ساعت!
در رو باز کردم.
به چشماش زل زدم.
هنوزم عاشقش بودم. ولی ...
گفت:
"يوهو. کجايی؟ بيا اينم دعوت نامه. پنجشنبه می بينمت."
تا پنجشنبه بياد٬‌ نمی دونم چه جوری زندگی کردم.
همه چيز واسم مثل جهنم بود.
نمی تونستم تحمل کنم.
به سيگار و مشروب هم عادت نداشتم.
دوست داشتم برم بالای يه کوهی و تا دلم می خواد داد بزنم.
....
پنجشنبه کت شلوارم رو پوشيدم.
به سالن که رسيدم٬ اونو توو لباس عروس ديدم.
چقدر زيبا شده بود.
اومد جلو و بهم گفت:
"خوش اومدی *****!!!. برو يه جا بشين. اميدوارم بهت امشب خوش بگذره."
دستشو گرفتم و لبم رو آوردم نزديک گوشش و گفتم:
"نه. اومدم اين کادوی ناقابل رو بدم و برم. تو هميشه توو قلب من هستی. منو يادت نره!"
گونش رو بوسيدم و گفتم:
"خداحافظ!"
حالا اين من بودم و تنهايی هام که بايد تا ابد باهاش می ساختم.

نوشته شده در یکشنبه بیستم تیر 1389ساعت 21:51 توسط مریم| |

اگــه فـاصـلـه افـتــاده

 

                        اگه من با خودم سردم

 

تـو کاری با دلم کردی

 

                        کـه فکرشم نمی کردم ... .

 

نوشته شده در یکشنبه ششم تیر 1389ساعت 18:50 توسط مریم| |

 

 

 

فکر من هر لحظه تـــو شدی           نمیدونی چی کشیدم

 

بی تو خیلی تنهـــام

 

عشقمو از چشمام تــــو بخون           بدون اینجا من اسیـــــرم

 

بی تو خیلی تنهــــام

 

نیستی تــــو  که ببینی قلبــــم شکسته دلــــم اینجا گرفته

 

دیگه فرصتی نمونده

 

نیستی تـــو  که ببینیدستام سردهنفســـم دیگه گرفته

 

بی تــــو زندگی سخنه

 

اشکــــام ارزشی نداره واسه تــــو دیگه

 

بی تفاوت از مــن یکی تــــو نگذر

 

حتی واسه یه لحظـــــه دوریتم نمی ارزه

 

نمی تونم ببینم تـــــو رو با یکی دیگه

 

زندگیم بی تـــو رنگی نداره           دلم بی تــــو آروم نداره

 

داره تــــو رو کم میاره

 

فراموشم نکن تــــو نزار برو

 

دیگه ترکم نکن دلم بی تــــو میمیره

 

بیشتر از این با من بازی نکن

 

تنهـــــام گذاشتی

 

جای خالیت اینجا حس می شه

 

تنهـــــام گذاشتی

 

با بوی عطرت گریـــه ام میگیره

 

آره عـــزیـــزم

 

نوشته شده در یکشنبه ششم تیر 1389ساعت 18:3 توسط مریم| |

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :

سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم.

 دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.

یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ….

پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند…

نوشته شده در جمعه چهارم تیر 1389ساعت 20:3 توسط مریم| |

یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم
وقت پرپر شدنش سوز و نوایی نکنیم


پر پروانه شکستن هنر انسان نیست
گر شکستیم ز غفلت ، من و مایی نکنیم

 

یادمان باشد اگر خاطر مان تنها ماند

طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم

 

یادمان باشد اگر این دلمان بی کس شد

 طلب مهر ز هر چشم خماری نکنیم

 

یادمان باشد دگر لیلی و مجنونی نیست

 به چه قیمت دلمان بهر کسی چاک کنیم

 

 یادمان باشد که در این بحر دو رنگی و ریا

 دگر حتی طلب آب ز دریا نکنیم

 

 یادمان باشد اگر از پس هر شب روزیست

دگر آن روز پی قلب سیاهی نرویم

 

 یادمان باشد اگر شمعی و پروانه به یکجا دیدیم

 طلب سوختن بال و پر کس نکنیم


 
نوشته شده در جمعه چهارم تیر 1389ساعت 19:52 توسط مریم| |

از استاد ديني پرسيدند عشق چيست؟ گفت:حرام است .

از استاد هندسه پرسيدند عشق چيست؟ گفت:نقطه اي که حول نقطه ي قلب جوان ميگردد .

از استاد تاريخ پرسيدن عشق چيست؟ گفت:سقوط  سلسله ي قلب جوان است .

 از استاد زبان پرسيدند عشق چيست؟ گفت:همپاي love است .

 از استاد ادبيات پرسيدند عشق چيست؟ گفت : محبت الهيات است .

 از استاد علوم پرسيدند عشق چيست؟ گفت :عشق تنها عنصري هست که بدون اکسيژن مي سوزد .

 از استاد رياضي پرسيدند عشق چيست؟ گفت: عشق تنها عددی است که پایان ندارد .

 

نوشته شده در جمعه چهارم تیر 1389ساعت 19:46 توسط مریم| |

 ساعت 3 شب بود که صدای تلفن، پسری را از خواب بیدار کرد. پشت خط مادرش بود. پسر  با عصبانیت گفت:  چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟  مادر گفت: 25 سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار کردی! فقط خواستم بگویم تولدت مبارک...!   

پسر از این که دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد، صبح سراغ مادرش رفت. وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت،   ولی مادر دیگر در این دنیا نبود . !

 

يك قلب خسته از ضربان ايستاده است

 

من مرده‌ام ، نشان كه زمان ايستاده است

                                                             و قلب من كه از ضربان ايستاده است

مانيتور كنار جسد را نگاه كن

                                                              يك خط سبز از نوسان ايستاده است

چون لخته‌يی حقير نشان غمی بزرگ

                                                            در پيچ و تاب يك شريان ايستاده است

من روی تخت نيست ، من اين‌جاست زير سقف

                                                           چيزی شبيه روح و روان ايستاده است

شايد هنوز من بشود زنده‌گی كنم

                                                                روحم هنوز دل‌نگران ايستاده است

اورژانس كو؟ اتاق عمل كو؟ پزشك كو؟

                                                         لعنت به بخت من كه زبان ايستاده است

اصلا نيامدند ببينند مرده‌ام

                                                                شوك الكتريكی‌شان ايستاده است

فرياد می‌زنم و به جايی نمی‌رسد

                                                                فريادهام توی دهان ايستاده است

اشك كسی به خاطر من در نيامده

                                                        جز اين سِرُم كه چكه‌كنان ايستاده است

شايد برای زل زدن‌ام گريه می‌كند

                                                        چون چشم‌هام در هيجان ايستاده است

ای وای دير شد بدن‌ام سرد روی تخت

                                                          تا سردخانه يك دو خزان ايستاده است

آقای روح! رسمی شد دادگاه‌تان

                                                                 حالا نكير و منكرتان ايستاده است

آقای روح! وقت خداحافظي رسيد

                                                        دست جسد به جای تكان ايستاده است

 

مرگ‌ام به رنگ دفتر شعرم غريب بود

                                                         راوی قلم به دست زمان ايستاده است:

يك روز زاده شد و حدودی غزل سرود

                                                         يادش هميشه در دل‌مان ايستاده است

يك اتفاق ساده و معمولی‌ست اين

                                                         يك قلب خسته از ضربان ايستاده است

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389ساعت 19:54 توسط مریم| |

خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم خرداد 1389ساعت 15:10 توسط مریم| |

 

 

شاید آن روز که سهراب نوشت:

تا شقایق هست زندگی باید کرد

خبری از دل پر درد گل یاس نداشت!!

باید اینجور نوشت:

هر گلی هم باشی زندگی اجبار است!!

آن خدایی که بزرگش خواندی به خدا مثل من و تو تنهاست!!

بخند!!

 

رفتم از شهر خدا ستاره چیدم واسه تو

تو ستارم و سوزوندی اخرش گفتی برو

ای دلت بسوزه میرم تو اسیر دلتی

کاش میدونستی عزیزم اون ستاره خودتی

توسوزوندی خودتو با خودت منم سوزوندی

کاش دل نداشتی و جاش توی قلب من میموندی 

 

اخه چه جور دلت اومد تنهام بذاری و بری
 

                 اخه مگه حرفی زدم؟زخم زبونی من زدم؟

 

اره همش بهونه بود مساله یار دیگه بود

 

                دلت هوایی شده بود....کارم از کار گذشته بود 

 

برو با یارت عزیزم......رها کن این تن منم

 

               الهی صد ساله بشه عشق قشنگت عزیزم

 

اما یه قول بهم بده........یارتوتنها نذاری

 

               که مثل من اسیر بشه اواره از خونه بشه

 

 

منم یه قول بهت میدم........یه روز فراموشت کنم

 

              قلبمو سنگیش بکنم......عشقتو خاکستر کنم

 

اگه یه روز خواستی گلم کسی رو نفرین بکنی

 

        بگو که مثل من بشه      

 

  زجر جدایی بکشه

 

 

جدایی درد بی درمان عشق است

جدایی حرف بی پایان عشق است

جدایی قصه های تلخ دارد

جدایی ناله های سخت دارد

جدایی شاه بی پایان عشق است

جدایی راز بی پایان عشق است

جدایی گریه وفریاد دارد

جدایی مرگ دارد درد دارد

خدایا دور کن درد جدایی

که بی زارم دگر از اشنایی

نوشته شده در یکشنبه نهم خرداد 1389ساعت 12:2 توسط مریم| |

پسر به دختر گفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم كه ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت كنم.دختر لبخندي زد و گفت ممنونم.
تا اينكه يك روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نياز فوري به قلب داشت..از پسر خبري نبود..دختر با خودش ميگفت :ميدوني كه من هيچوقت نميذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا كني..ولي اين بود اون حرفات؟!..حتي براي ديدنم هم نيومدي...شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم.. آرام گريست و ديگر چيزي نفهميد...
چشمانش را باز كرد..دكتر بالاي سرش بود.به دكتر گفت چه اتفاقي افتاده؟دكتر گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما بايد استراحت كنيد..درضمن اين نامه براي شماست..! دختر نامه رو برداشت.اثري از اسم روي پاكت ديده نميشد. بازش كرد. درون آن چنين نوشته شده بود: سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم شرط عشق رو به جا بیارم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت)
دختر نميتوانست باور كند..اون اين كارو كرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره هاي اشك روي صورتش جاري شد..و به خودش گفت: چرا هيچوقت حرفاشو باور نكردم؟!!!...

نوشته شده در جمعه سی و یکم اردیبهشت 1389ساعت 15:28 توسط مریم| |

بيش از يك هفته بود كه از نازنين خبر نداشتم ............ زنگ ميزدم هيشكي جواب نميداد .............. با خودم گفتم : خيلي بايد خوش گذشته باشه ......... كه بر نگشتن ............. از همون صبح كه از خواب بلند شدم حالم خوب نبود ............. اما بايد به دانشكده ميرفتم.................. بايد كار هام رو سرو سامون ميدادم ,.چون وقتي نازنين ميومد تا بيست ، بيست و پنج روز بايد در خدمت فرشته مهربونم مي بودم ........... نزديك ظهر سري زدم به خونه سحر ............... نبود ............... همسايه ش گفت ظاهرا از ايران مهمون داره رفته فرودگاه دنبالشون............... نميدونم چرا ......................... كمي جا خوردم .............. اما به روي خودم نياوردم ............

براي خريد به چند فروشگاه سر زدم ...هر چند با سحر رفته بوديم خريد و همه چيز تهيه كرده بوديم ............ اما چون تعداد كسايي كه ميومدن زياد بود ترجيح دادم چيزهاي بيشتري تهيه كنم ............... از مواد خوراكي گرفته تا وسايل خواب

بالاخره ساعت چهارو نيم بعد از ظهر بود كه به خونه بر گشتم ................... حس بدي داشتم ..................... اصلا حالم خوب نبود ........... دلشورهً بدي تمام وجودم رو تسخير كرده بود ، تصميم گرفتم برم حموم و يه دوش بگيرم ................. همين كار رو هم كردم .............. يك ساعتي زير دوش آب سرد واسادم ..........

حدود شيش بود كه لباس پوشيدم تا برم بيرون ................. داشتم كفشم رو ميپوشيدم كه زنگ در بصدا در اومد ..................... .به طرف در رفتم و در رو باز كردم ....................... سحر پشت در بود ..................... ترس ورم داشت ............... صورتش مثل گچ سفيد شده بود ................................. با ترس پرسيدم : چي شده ؟ ..................... نگاهي به پشت در ، محلي كه من قادر به ديدنش نبودم كرد......................... .بي اختيار خودم رو تا كمر بيرون كشيدم ...................... با تعجب فرشته و داريوش رو ديدم ...................... اونها هم وضعي بهتر از سحر نداشتن .................. با التماس گفتم چي شده ؟ ......................

اشگ تو چشم ، هر سه تاشون حلقه زده بود .................. خودم رو عقب كشيدم و به در تكيه دادم .................... داريوش به طرف اومد و دستم رو گرفت سحر و فرشته هم داخل شدن و دست ديگم رو گرفتن ...................گفتم : تو رو خدا يكي به من بگه چي شده ؟ ................... سحر وفرشته زدن زير گريه ................. يقه داريوش رو گرفتم و با فرياد گفتم : ميگين چي



شده يا نه ؟ ................ هيچ وقت داريوش رو اينجور منقلب نديده بودم ...............

دوباره سرش داد كشيدم و گفتم : نمي خواي حرف بزني ؟................. اونم به گريه افتاد........................همينجور كه گريه ميكرد آروم دست من رو از يقه اش جدا كرد و تو دستاش گرفت و گفت : ............

نا......ز............نين.................... ..

مثله منگا نيگاهش كردمو با التماس و بغض گفتم : نازنين چي ؟ ..............

در حاليكه اشگ مثل سيل از گونه هاش جاري شده بود گفت : نازنين مرد ...................

ديگه چيزي نفهميدم ..........................

نازنين در روز بيست و ششم خرداد ماه هزارو سيصدوپنجاه و هفت در يك نصادف رانندگي در جاده هراز جان به جان آفرين تسليم كرد .

در اين سانحه هيچيك از سرنشينان ديگر ماشين حتي خراشي كوچك هم بر نداشتن و تنها نازنين بر اثر برخورد سر به شيشه جلوي ماشين دچار ضربه مغزي گرديد و بيدرنگ جان سپرد .

سه روز بعد از اين حادثه در روز بيست و نهم خرداد ماه ، احمد بلافاصله پس از شنيدن اين خبر دچار حمله قلبي گرديد و بمدت بيست و هفت روز در بخش آي سي يو بيمارستاني در پاريس بستري گرديد . اما تلاش كادر پزشكي بي نتيحه ماند و احمد تهراني در روز بيست و پنج تير ماه يكهزار سيصد و پنجاه و هفت به نازنين پيوست.


روحشان شاد
نوشته شده در جمعه سی و یکم اردیبهشت 1389ساعت 15:17 توسط مریم| |

 

وقتي سركلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود كه كنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي كرد.به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي كردم كه عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهي به اين مساله نمی كرد.آخر كلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست. من جزومو بهش دادم.بهم گفت" متشكرم" و گونه من رو بوسيد .می خوام بهش بگم، می خوام كه بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نمی دونم .تلفن زنگ زد. خودش بود. گريه مي كرد. دوست پسرش قلبش رو شكسته بود. از من خواست كه برم پيشش. نمی خواست تنها باشه. من هم اينكار رو كردم. وقتي كنارش رو كاناپه نشسته بودم. تمام فكرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو می كردم كه عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس،خواست بره كه بخوابه، به من نگاه كرد و گفت : "متشكرم" و گونه من رو بوسيد. می خوام بهش بگم، می خوام كه بدونه، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نمی دونم . روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت:قرارم بهم خورده، اون نمی خواد بامن بياد".من با كسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم كه اگه زماني هيچ كدوممون براي مراسمي همراه نداشتيم با هم ديگه باشيم، درست مثل يه"خواهر وبرادر". ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد. من پشت سر اون، كنار در خروجي، ايستاده بودم، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون كريستالش بود. آرزو مي كردم كه عشقش متعلق به من باشه، اما اون مثل من فكر نمي كرد و من اين رو می دونستم، به من گفت: "متشكرم، شب خيلي خوبي داشتيم" ، و گونه منو بوسيد. ميخوام بهش بگم، ميخوام كه بدونه، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم. يه روز گذشت، سپس يك هفته، يك سال ... قبل از اينكه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد، من به اون نگاه مي كردم كه درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدركش رو بگيره. می خواستم كه عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي كرد، و من اينو می دونستم، قبل از اينكه كسي خونه بره به سمت من اومد، با همون لباس و كلاه فارغ التحصيلي، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي، متشكرم و گونه منو بوسيد. می خوام بهش بگم ، می خوام كه بدونه، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم. نشستم روي صندلي، صندلي ساقدوش، توي كليسا، اون دختره حالا داره ازدواج ميكنه، من ديدم كه "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج كرد. من می خواستم كه عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فكر نمي كرد و من اينو ميدونستم، اما قبل از اينكه ازكليسا بره رو به من كرد و گفت : تو اومدي؟"متشكرم". ميخوام بهش بگم، ميخوام كه بدونه، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم. سالهاي خيلي زيادي گذشت. به تابوتي نگاه ميكنم که دختري كه من رو داداشي خودشمی دونست توي اون خوابيده، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند، يه نفرداره دفتر خاطراتش رو می خونه، دختري كه در دوران تحصيل اون رو نوشته.اين چيزي هست كه اون نوشته بود :"تمام توجهم به اون بود. آرزو می كردم كه عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو می دونستم. من می خواستم بهش بگم، می خواستم كه بدونه كه نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نمی دونم ... هميشه آرزو داشتم كه به من بگه دوستم داره." اي كاش اين كار رو كرده بودم .. با خودم فكر مي كنم و چشمانم پر از اشک شده. نمیدونیم این داستان واقعی هست یا نه ؟ اما چیزی که میدونیم نویسندهایی که این داستنان رو برای ما ارسال کرده میتونه یه عاشق دلشکسته باشه

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت 14:46 توسط مریم| |

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم 

 ***

در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

 ***

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

 ***

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 ***

يادم آيد : تو به من گفتي :

از اين عشق حذر كن!

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب ، آئينه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

 ***

با تو گفتم :‌

"حذر از عشق؟

ندانم!

سفر از پيش تو؟‌

هرگز نتوانم!

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم،

تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"

باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!

 ***

اشكي ازشاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد،

يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

نگسستم ، نرميدم

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده  خبر هم

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

*****

نوشته شده در شنبه یازدهم اردیبهشت 1389ساعت 14:34 توسط مریم| |

 
http://ih3.redbubble.net/work.2719724.5.flat,550x550,075,f.my-heart-is-yours.jpg

حس می کردم که در ساحل آتش نشسته ام و اشک هایی که از چشمانش جاری می شدند، امواج متلاطمی بودند که حس و حال قلب استاد را هویدا می سازند.

به چشمانش خیره شده بودم، نمی دانستم چه کاری می توانم برای او بکنم. دیگر بعد از این همه سال تحقیق و مطالعه می توانستم تشخیص دهم این نفرت است که تمام وجودش را فرا گرفته است.

نمی دانستم با این حال استاد، چگونه باید با او صحبت کنم. تنها کاری که کردم این بود که با نگاهم از او سوالی پرسیدم.

استاد هم بدون اینکه چیزی از زبانم بشنود، سوالم را فهمید و پاسخ داد: « چرایش مهم نیست، ولی گویا که هر چه من در طول زندگی ام فلسفه خوانده بودم، او همانقدر برای زجر دادن من دوره دیده بود »

سپس ادامه داد: « من بخاطر اشتباهی که کردم دیگر نمی توانم به آن درجه ای که تو در آینده می رسی برسم. پس راه من را تو ادامه خواهی داد.  ولی تو باید قدر سارایت را بدانی، او را خدا برای تو فرستاده است، و دیری نمی پاید که نامتان در جهان پخش می گردد و روزی خواهد آمد که با آن درجه ای که بدست می آوری همه ی ستارگان آسمان با اشاره ی انگشتانت به هر سو روانه می شوند »

نیما که حال استاد مهمترین دغدغه ای بود که اینک خاطرش را مشغول کرده بود از او پرسید: « چرا تلافی نمی کنید؟ »

استاد گفت: « ظرفیت هر کس به اندازه ی معینی است و من که دیگر با این اشتباه حالم خوب نخواهد شد، وجودم در میان سایر دانشمندان بیهوده است، پس بهتر است همانطور که گفتی تلافی کنم و گر نه بخاطر تنها ضعفم که در این زمینه بود باید تا ابد الدهر زجر بکشم. ضعفی که در تو هیچگاه نبوده است. این تلافی آخرین درسی است که از کلاس من میگیری، و پس از آن دیگر خرد نخواهی بود و  به درجه ی خرد بزرگ خواهی رسید و همه جای دنیا صحبت از تو خواهد بود »

استاد هر چه از آن معشوقه اش، معشوقه اش که نه، هر چه از دشمنش به او می رسید، فقط می سوخت و یک کلام هم حرف نمی زد. می دانستم که چه رنجی کشیده بود. ولی استاد هر کی که بود، بلاخره او هم آدم بود، نفس می کشید، مثل انسان ها می خورد، مثل همه ی آدم ها شب ها می خوابید. قلب استاد تنگ شده بود، به خود می پیچید و می سوخت. اشک های استاد که می دانستم جفای بسیاری را تحمل کرده است، صبر چشمانم را متلاشی کرد. بغض من هم شکسته شد و اشک هایم افسار گسیختند و بر گونه هایم لغزیدند.

استاد باید تلافی می کرد، باید انتقام می گرفت. بلند شدم و به سوی کتابخانه رفتم، از ردیف دوم قفسه ی کتاب ها، کتاب سر المستتر شیخ بهایی را برداشتم و به سوی استاد رفتم، کتاب را باز کردم و صفحه ای را به او نشان دادم و به او گفتم: « استاد من در این صفحه چیزی خوانده ام که می تواند حال شما را تسکین دهد، باید یک عروسک تهیه کنید و نام او را بر رویش بنویسید. سپس با رعایت آدابی، هر روز یک سوزن را تا چهل روز در بدن او فرو کنید، و اینگونه جدا از اینکه نفرتتان از بین می رود، اراده ی شما به سوی تفکری متمرکز می شود و بعد از چهل روز که این تفکر به ثبات رسد، می بینید که او خواهد مرد »

استاد با چشمان پر از اشکش کتاب را از من گرفت و گفت: « این را بارها دیده ام، ولی هیچگاه فکر نمی کردم روزی خودم از آن استفاده کنم »

سپس بلند شد و با من خداحافظی کرد و رفت. فردای آن روز از پشت نرده های چوبی خانه ی استاد عروسک را می دیدم که با نخی نازک به شاخه ای از درخت انگور خانه اش آویزان شده بود و استاد سوزنی را در بدنش وارد کرده بود. هر چند که حس می کردم استاد این کار را نخواهد کرد، ولی با دیدن این صحنه فهمیدم که انسان مجاز است در چنین شرایط روحی ای انتقام بگیرد. خوشحال بودم که استاد اینگونه خالی خواهد شد و به آرامش خواهد رسید.

در همین روزهایی که می گذشت، من هم کنجکاو بودم که لحظه لحظه ی این روزها حال دختر را بدانم. ولی خیلی عجیب بود که می دیدم، دختر به جای اینکه حالش بد شود، هر روز سر حال تر و بشاش تر از روزهای قبل می شد. منتظر ماندم تا چهل روز این دستور العمل تمام شود و استاد اینگونه انتقامش را از او بگیرد. روز ها در پس یکدیگر می آمدند و می رفتند، تا بلاخره چهل روز تمام شد. در روز چهلم همه ی شاگردان سر کلاس منتظر استاد نشسته بودند، ولی بعید بود که استاد بخواهد بدقولی کند. دلشوره همه ی وجودم را فرا گرفته بود،  بلند شدم و از کلاس بیرون رفتم و تا خانه ی استاد را دویدم. از روی نرده ها به درون خانه پریدم. هر چه استاد را صدا کردم جوابی نشنیدم، وارد اتاق مطالعه ی استاد شدم که ناگهان او را دیدم در حالیکه بر زمین افتاده است، جان به جان آفرین تسلیم کرده بود. شوکه شده بودم. می دانستم هر چیزی که هست زیر سر این دستورالعمل است. به سوی عروسک دویدم، به درخت که رسیدم عروسک را با دست راستم گرفتم و نگاهی به آن انداختم. ناگهان چشمم به اسمی که استاد برای انتقام روی آن نوشته شده بود افتاد. با آن خط زیبایش نوشته بود "استاد". من هم که با دیدن آخرین درس استاد، اشک هایم بی اختیار از چشمانم جاری شده بودند، قلمم را از جیبم خارج کردم و آن کلمه را کامل کردم و نوشتم: « استاد بزرگ »


دیگر من مانده بودم و درجه ای که استاد با عنوان "خرد بزرگ" به من داده بود.

نوشته شده در دوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت 14:45 توسط مریم| |

قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت